ساعت 8 شب می یای دم خونه مامانم ...
نمی دونم کی به گوش تو رسونده که من سانتافه دوس دارم ...
با ماشین جدیدت ( یا شاید هم جدیدمون ) ... می یای ...
زنگ در رو م زنی ...
در جواب مامانم که می پرسه : کیه ؟
می گی : منم مامان جان ...
مامانم با ذوق ( می دونم که تو رو بیشتر از من دوست داره یقین دارم ) : بیا بالا پسرم ...
بدم نمی یاد بعد چند هفته دوری ببینمت ...
پدر کشته گی که با هم نداریم ...
فقط یه کم بینمون شکر آب شده همین ... ( که اونم هم تقصیر منه و هم تقصیر تو ) ....
باورم نمی شه که تو این یک ماه اینقدر عوض شده باشی ...
چرا اینقدر پیرتر به نظرم می رسی ...
به روت نمی یارم ... اما شکسته شدی ...
اگه دلیلش من باشم ( که می دونم هستم ) خودم رو نمی بخشم ...
از در می یای تو با یه بغل گل رز ...
یه بغل رز قرمز خوشرنگ ...
یه نموره ذوق مرگ شدم اما به روت نمی یارم ...
تعداد رز ها زیادتر از او چیزیه که بشه شمردش ...
- یاد شب نامزدیمون می افتم ( 6 فروردین 1385- یادش بخیر) که مثل دو تا آدم خل کلی مهمون رو تو خونه جا گذاشتیم و زدیم به چاک جاده ...
تو یه راه سر هر چهار راهی می رسیدیم هر چی گل رز بود از دست فروش ها می خریدی ...
ماشینمون غرق گل بود ...
بهت گفتم که من مست بوی گلهام ...
تو خندیدی و گفتی من مست تو ام ... تو مست گلها ... گلها مست تو ... چه شراب نابی هستی تو که از وجودت من و این همه گل مستیم ... –
می دیشون به من ...
دستام می لرزه ، فکر کنم هوایه خونه سرده ...
گلها رو می گیرم می رم تو آشپزخونه ( اه لعنت به هر چی آشپزخونه ی اپن ه ... )
به مامان می گی که اومدم معذرت خواهی واسه همه ی کارهای بدی که کردم ...
( بمیرم الهی ... رنگ صورتت درست مثل رنگ دیواره .... سفیده سفید ... چقدر سخته آدم بخاطر کاره نکرده معذرت خواهی کنه ... چقدر تو بزرگی ... از خودم بدم می یاد ... )
مامان با بغض می گه : گذشته ها گذشته ... شام پیش من می مونید یا اینکه می رید ... ( منظورش من و تو ایم ...)
تو با ذوق کودکانه می گی که : نه ... دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شیم ...
اومدم که با هم بریم بیرون ...
لحنت و تن صدات اینقدر قاطعانه است که می ترسم حرفی بزنم ...
بعد به من نگاه می کنی و می گی : نمی خوای حاضر شی ؟
حاضر می شم ... اصلاً نمی دونم چه مدلی حاضر شدم ...
از تو کمدم کادویه عیدت رو که با وسواس تمام برات خریدم رو بر می دارم و می ذارم تویه کیفم ...
کلی وسیله دارم که یواشکی به داداشیم می گم بعداً با آژانس برام بفرستشون ...
همه خوشحالن ... منم همینطور ...
می ریم دمه در ...
همش دنباله یه پرشیا یه سفید می گردم
اما نیست ... می گم با چی اومدی ؟
می گی با ماشین
می گم پس کوشش ؟
می گی امروز عوضش کردم ... مگه نگفته بودی که چقد این سانتافه ها باحالن ؟؟
خندم می گیره و می گم لعنت بر آقا کلاغه ...
سوار می شم ... نمی دونم چرا روم نمی شه حرف بزنم ...
سکوت رو می شکنی و می گی : شام جاده چالوس پیشه حاج رضا + بستنی آنا ، نظرت چیه ...
بلند می خندم و بی اختیار می گم تو بی نظیری ...
بعد از خوردن هله هوله بر می گردیم خونه ...
خونه ی خودمون ...
( یادمه روزای آخر من همه چیزمون رو جدا کرده بودم ... حتی چند روز پیش هم که اومدم خونه همون شکلی بود که من درست کرده بودم ... )
همه خونه رو عوض کرده بودی درست مثل روزای اول ازدواجمون ...
تو تمام گلدونا پر بود از گل رز ...
گل رز قرمز خوشرنگ ...
خیلی خسته ام ...
باید اعتراف کنم که : هنوزم امن ترین و مهربون ترین بغل دنیا رو تو داری ...