تبليغاتX
دلنوشته های من

یه کم می ترسیدم که بیام اینجا ... نمی دونم چرا ... اما می ترسیدم

دلم یه جورایی شد وقتی پست های قبل رو خوندم ...

چقدر زندگیم عوض شده تو این مدت ...

دل به چه چیزایی خوش کرده بودم که حالا می فهمم همش باده هوا بود و بس ...

______________________

برامون نذری آوردی ...

خودت بودی ... خوده خودت ...

گفته بودی که ....

هیچی بگذریم نگم بهتره ...


+| | شنبه بیست و یکم دی 1387 | 16:10 
 

لعنت به هر چی پروژه مسخره است که من و تو رو از هم جدا می کنه ... فکر اینکه داری می ری و تااااا چندین ماه پیشم نیستی داره اذیتم می کنه ...

من از تنهایی وحشت دارم و تو اینو خوب می دونی ... خوب می دونی که شبها چقدر از تاریکی می ترسم ... وااااااااااااااااااااااااای نمی خوا بری ...

حالا که همه ی زندگیمون شده عشق و عشق و عشق دلم نمی خواد حتی واسه ۱ لحظه هم ازم دور بشی ...

دیشب خودمو زده بودم بخواب  دیدم که داشتی گریه می کردی  دیدم که چطوری نگام می کردی

نمی خوام بری .......................................................

 


+| | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 14:49 
 

این چند روز اینقدر کار کردم که فکر کنم تا مدتها خونه نیازی به نافت نداشته باشه ... با اینکه خونه نبودیم اما همه چیز کثیف و کدر و پر از گرد و غبار بود ... بدترین حالت ممکنه اینه که من اصولاْ تمیزکردن هیچ کسی رو قبول ندارم واسه همینم از جونم مایه می ذارم ...

عصر جمعه یه کیک بسیار خوشمزه پزیدم ... معمولا کیک های من خوشمزه می شه اما این یکی بی نظیر بود ... یه کیک خوشمزه ی شکلاتی ... همسر جان خیلی کیک خور نیست ( درست بر عکس من ) اما مثل این بچه های شکمو دائم در حال خوردن کیک بود ... جالب اینجاست که هی می گفت من باید یه کم تو چیزایی که دوست دارم و ندارم تجدید نظر کنم  ...

الان که دارم این پست شلم شوربا رو می نویسم درست روبروم نشسته و داره با یکی از کارمندا صحبت می کنه ... وااااااااااااااااااااااای صدام کرد

من بر می گردم حتماْ ...


+| | شنبه سی و یکم فروردین 1387 | 9:12 
 

ساعت 8 شب می یای دم خونه مامانم ...

نمی دونم کی به گوش تو رسونده که من سانتافه دوس دارم ...

با ماشین جدیدت ( یا شاید هم جدیدمون ) ... می یای ...

 زنگ در رو م زنی ...

در جواب مامانم که می پرسه : کیه ؟

می گی : منم مامان جان ...

مامانم با ذوق ( می دونم که تو رو بیشتر از من دوست داره یقین دارم ) : بیا بالا پسرم ...

بدم نمی یاد بعد چند هفته دوری ببینمت ...

پدر کشته گی که با هم نداریم ...

 فقط یه کم بینمون شکر آب شده همین ... ( که اونم هم تقصیر منه و هم تقصیر تو ) ....

باورم نمی شه که تو این یک ماه اینقدر عوض شده باشی ...

چرا اینقدر پیرتر به نظرم می رسی ...

به روت نمی یارم ... اما شکسته شدی ...

اگه دلیلش من باشم ( که می دونم هستم ) خودم رو نمی بخشم ...

از در می یای تو با یه بغل گل رز ...

 یه بغل رز قرمز خوشرنگ ...

یه نموره ذوق مرگ شدم اما به روت نمی یارم ...

تعداد رز ها زیادتر از او چیزیه که بشه شمردش ...

 

- یاد شب نامزدیمون می افتم ( 6 فروردین 1385- یادش بخیر) که مثل دو تا آدم خل کلی مهمون رو تو خونه جا گذاشتیم و زدیم به چاک جاده ...

تو یه راه سر هر چهار راهی می رسیدیم هر چی گل رز بود از دست فروش ها می خریدی ...

ماشینمون غرق گل بود ...

بهت گفتم که من مست بوی گلهام ...

تو خندیدی و گفتی من مست تو ام ... تو مست گلها ... گلها مست تو ... چه شراب نابی هستی تو که از وجودت من و این همه گل مستیم ... –

 

می دیشون به من ...

دستام می لرزه ، فکر کنم هوایه  خونه سرده ...

گلها رو می گیرم می رم تو آشپزخونه ( اه لعنت به هر چی آشپزخونه ی اپن ه ... )

به مامان می گی که اومدم معذرت خواهی واسه همه ی کارهای بدی که کردم ...

( بمیرم الهی ... رنگ صورتت درست مثل رنگ دیواره .... سفیده سفید ... چقدر سخته آدم بخاطر کاره نکرده معذرت خواهی کنه ... چقدر تو بزرگی ... از خودم بدم می یاد ... )

مامان با بغض می گه : گذشته ها گذشته ... شام پیش من می مونید یا اینکه می رید ... ( منظورش من و تو ایم ...)

تو با ذوق کودکانه می گی که : نه ... دیگه بیشتر از این مزاحم نمی شیم ...

اومدم که با هم بریم بیرون ...

لحنت و تن صدات اینقدر قاطعانه است که می ترسم حرفی بزنم ...

بعد به من نگاه می کنی و می گی : نمی خوای حاضر شی ؟

حاضر می شم ... اصلاً نمی دونم چه مدلی حاضر شدم ...

از تو کمدم کادویه عیدت رو که با وسواس تمام برات خریدم رو بر می دارم و می ذارم تویه کیفم ...

کلی وسیله دارم که یواشکی به داداشیم می گم بعداً با آژانس برام بفرستشون ...

همه خوشحالن ... منم همینطور ...

می ریم دمه در ...

همش دنباله یه پرشیا یه سفید می گردم

اما نیست ... می گم با چی اومدی ؟

می گی با ماشین

می گم پس کوشش ؟

می گی امروز عوضش کردم ... مگه نگفته بودی که چقد این سانتافه ها باحالن ؟؟

خندم می گیره و می گم لعنت بر آقا کلاغه ...

سوار می شم ... نمی دونم چرا روم نمی شه حرف بزنم ...

سکوت رو می شکنی و می گی : شام جاده چالوس پیشه حاج رضا + بستنی آنا ، نظرت چیه ...

بلند می خندم و بی اختیار می گم تو بی نظیری ...

بعد از خوردن هله هوله بر می گردیم خونه ...

خونه ی خودمون ...

( یادمه روزای آخر من همه چیزمون رو جدا کرده بودم ... حتی چند روز پیش هم که اومدم خونه همون شکلی بود که من درست کرده بودم ... )

همه خونه رو عوض کرده بودی درست مثل روزای اول ازدواجمون ...

تو تمام گلدونا پر بود از گل رز ...

گل رز قرمز خوشرنگ ...

خیلی خسته ام ...

باید اعتراف کنم که : هنوزم امن ترین و مهربون ترین بغل دنیا رو تو داری ...

 

 

 


+| | شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 | 15:10 
 

زنگ می زنی هزار بار ...

جواب نمی دم ....

اس ام اس می دی واسه کارایی که وظیفه یه هر زنیه تشکر می کنی ...

از غم تنهاییت می گی ...

می خونم و تند تند پاکشون می کنم ...

دارم فرار می کنم ...

دارم از خودم از تو از زندگی فرار می کنم ...

اما هنوز نمی دونم چرا ...

شایدم اسمش فرار نباشه ... شاید اسمش لجبازی باشه ...

آره

دارم لجبازی می کنم با تو با خودم با زندگیمون ....

 


+| | سه شنبه بیستم فروردین 1387 | 10:52 
 

دلم واسه خونمون تنگ شده بود ...

می دونستم نیستی واسه همین هم رفتم خونمون .... 

هیچ چیز عوض نشده بود ...

هیچ چیز حتی هفت سینی که روز آخر چیده بودم همونطوری روی میز بود ...

فقط کنار سبزه یه خوشگلمون یه قاب عکس از من و بود و تو .... 

این کار تو بود ... خوب می دونم ...

می تونم حدس بزنم که لحظه سال تحویل کجا بودی و در چه حالی بودی ...

ساعتها توی خونمون قدم زدم ...

قدم زدم و نفس کشیدم ...

انگار می خواستم اتم به اتم هوای دلنشین خونه رو ببلعم ...

همه جا بوی تو رو می داد ... جز اتاق مشترکمون که پر بود از عطر من ...............

این کار تو بود ... خوب می دونم ... 

چشمهام رو بستم و تو رو توی ه ذهنم تصور کردم ... بی اختیار صورتم خیس از اشک شد ...

لعنت به گذشته ها ...

لعنت به خاطره ها ....

لعنت به خاطرههای بد ....

من سردمه ...

من دارم اشک می ریزم ...

زانوهام می لرزه ... نمی تونم رویه پاهام بایستم ....

لباس هام رو جمع می کنم ...

تشنه ام خیلی زیاد ....

در یخچال رو باز می کنم ...

چیزی واسه خوردن نداری ...

گریه ام می گیره ...

تند تند شروع می کنم به پختن چند جور غذا ...

مثل مادری که واسه بچه اش نگرانه ...

موقعه غذا پختن با خودم تکرار می کنم : نمک و ادویه نه !!!!! واسه معده اش خوب نیست !!! یادته که دکتر گفت سمه واسش !!!!! با عجله شیشه ی نسکافه رو هم می ریزم دور ...

با خط لبم تند تند روی یخچال می نویسم براتون غذا ...

زود خونمون رو ترک می کنم ...

انگار همه ی عالم و آدم دنباله منن ...

نفسم بالا نمی یاد ...


+| | دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 | 15:27 
 

تنها صداست که می ماند

چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟



چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم



نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند


در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه نیست


مرا به زوزه ی دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چکار
مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها میدانید ؟

+| | دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 | 11:6 
 

There is an answer, some day we will know,
And you will ask her, why she had to go,
We live and die, we laugh and we cry,
And you must take away the pain,
Before you can begin to live again;

So let it start, my friend, let it start,
Let the tears come rolling from your heart,
And when you need a light in the lonely nights,
Carry me like a fire in your heart,
Carre me like a fire in your heart;

There is a river rolling to the sea,
You will be with her for all eternity,
But we that remain need you here again,
So hold her in your memory
And begin to make the shadows disappear;

Yes let it start, my friend, let it start,
Let the love come rolling from your heart,
And when you need a light in the lonely nights,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart;

So let it start, my friend, let it start,
Let the love come rolling from your heart,
And when you need a light in the lonely nights,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart,
Carry me like a fire in your heart

چه هوایه ماهیه ... امروز تو ماشین وقتی اینو می خوندی قیافه ات تماشایی بود ...


+| | شنبه هفدهم آذر 1386 | 10:7 
 

اه اه اه یه ساعت نوشتم اما وقتی می خواستم پابلیش کنم همه چیز پرید ..............

فکر کنم که همسر جان چندان راضی نبود مسائل فوق ِ خصوصی اینجا درج شه


+| | چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | 14:34 
 

ـــــــــــــــ غم رو قلب خسته ی من خزه بسته ...

طاقتم مثل دلم در هم شکسته ...

دوست دارم جاری بشم مثل تو امـــــــــــــا نمی تونم خستـــــــــه ام خستـــــــه ی خستــــــــــه ...

کاش يه جوری منو از من می گرفتی ...

کاش منو به دست موجــــــــــــــــــــــــا می سپردی ...

مـــــــــــن تو اين خستــــــــــــه گيا دارم می پـــــــــوسم ...

کاشکی اين خسته رو با خودت می بردی ــــــــــــــــ

 

دلم گرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررفته .... نمی دونم می دونی با این کارات داری بیشترش می کنی یا نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+| | چهارشنبه هجدهم مهر 1386 | 16:1 
 

این روزها

ما با هم قهریم ... خوب من نمی تونم هر چی تو می گی بگم چشم ... هر جا تو می خوای برم ...

از کجا شروع شد :

سه شنبه شب

صدای زنگ موبایلم ....

سلاااااااااااااااااااام عزیزم حالت چطوره ؟؟

من : سلام ... می سی ... تو خوبی ؟

تو : آره بد نیستم فقط یه کم خسته ام ... از صبح جلسه پشته جلسه ...

من: آخی الهی بمیرم ... کجایی الان ؟؟

تو : تا ۲ دقیقه دیگه جلو خونه ی شمام ... می یام که با هم شام بریم بیرون ...

من : نیا عزیزم چون من خونه نیستم ... از صبح موبایلت خاموش بود خواستم بگم که خونه ی عمه افطاری دعوتم اما خاموش بودی نشد ... منم الان خونه عمه هستم ...

تو : اوکی خوش باشی ( البته از اون مدل خوش باشیا ها که اگه خوش نباشی بهتره ...)

من :

تو : خوب دیگه چه خبر ؟

من : هیچی فردا شب هم خونه ی مامان دوستم ( همون که کاناداست ) دعوتم ... شب هم می مونم ... چون پس فردا که ۵ شنبه است صبح ساعت ۸ پرواز داره به کانادا می رم واسه خداحافظی ... در جریان باش که بعداْ نگی نگفتی ... ۵ شنبه شب همه افطاری خونه ی عمه کوچیکه دعوتم ... جمعه شب همه خونه عمو بزرگه ... آخه می دونی که اینا تا می فهمن ماه رمضون داره تموم می شه یادشون می افته که باید  افطاری بدن ...

تو : اوکی ... مهمونیات تموم شد خبرم کن ... خداحافظ ...

من :

تو هم زرت گوشی رو قطع کردی ...

جالبه که از اون روز تلفنت خاموشه ... می دونی که منم خونه ی شما زنگ نمی زنم ...

 


+| | یکشنبه پانزدهم مهر 1386 | 11:47 
 

دلم گرفته

دلم گرفته ... نمی دونم چرا آسمون دلم کاملاْ ابریه ... یه عالمه ابر سیاه ِ بارونی تو آسمون دلم خونه کرده ... خیال باریدن هم نداره ... حتی خیال رفتن هم نداره ... انگار فقط اومده که جا خوش کنه و اعصاب منو بریزه به هم ... امشب شب ِ احیا ست ... یاد پارسال بخیر که وقتی داشتم می رفتم احیا از بابا خداحافظی کردم ... چه ناز به من گفت خداحافظ بابایی التماس دعا ...  کاشکی همه ی این ها خواب باشه ... کاشکی الان بیدار شم از این کابوسه هر روزه و ببینم بابایم زنده است ... وااااااااااااای خدا جونم برام سخته باور نبودنش ... دیروز همش سر نذری پزون از خدا می خواست که بهش اجازه بده که کنارم باشه ... بهش اجازه بده که بیاد و ببینه که در نبودش هم می سعی کردم همه چیز اون جوری که اون دوست داره برگزار شه ... نمی دونم چرا از وقتی که رفتم بهشت زهرا دیدنه بابا اینقدر بی قرار شدم اینقدر که نمی دونم باید چی کار کنم ... دلم بدجوری هواش رو کرده ... من به همه یه شماهایی که بابا دارید حسوووووووووووووووووووووووووووووووووودیم می شه ... من دلم گرفته و با هیچ چیز باز نمی شه ... من تو دلم یه غمه گنده است که واسه من سنگینه واسه من غیر قابل تحمله ...

خدا جونم کمکم کن ... طاقتم رو زیاد کن ... صبرم رو هم همینطور ... دارم از پا می افتم ... نذار غم نبودنش منو از پا بندازه ...

 


+| | سه شنبه دهم مهر 1386 | 16:21 
 

تکیه گاه

بعد از افطاری آی می چسبه لم بدی به بالش اونم جلوی تی وی و سریالهای ت خ م ی رو نگاه کنی ...

بعد یهو تلفنت زنگ بزنه و آقای همسر دعوتت کنه که باهاش بری بیرون  هوا خوری ...

می گه می تونم چند ساعتی وقت زیباترین بانوی دنیا رو بگیرم ...

می خندم می گم با اجازه بزرگترها بله ...

می گه از صبح تو جلسه های خسته کننده شرکت بوده و دلش می خواد یه کم هوا بخوره ...

وقتی می گه می خوام یه کم هوا بخورم دوزاریم می افته می خواد که بریم جاده چالوس ....

هوا یه نموره سرد شده ... با همسر جان رفتیم اول جاده چالوس همون رستوران همیشگی که صاحبش تا ما دوتا رو می بینه تا کمر خم می شه ... سردم شده ... دندونام به هم می خوره ... چونم می لرزه ...

می پرسه سردته ؟

منم با کمال پرویی می گم نه  کی گفته ...

 می خنده و زود کتش رو در میاره می پیچه دوره من ...

از عطرش مست می شم و از اینکه اینقدر به فکر منه ذوق مرگ ...

بر می گردم خونه و با خیال راحت می خوابم ... نمی دونم خدا رو چطور شکر کنم ... بعد از اینکه پدر عزیزتر از جانم رو ازم گرفت تو رو بهم داد که بهت تکیه کنم


+| | شنبه هفتم مهر 1386 | 13:7 
 

گل رز

 

آفتاب بی رمق پائیزی افتاده رو مونیتورم و داره لجم رو در می یاره ... منم با پر رویی هر چه تمامتر دارم تایپ می کنم ... دلم قیلی ویلی می ره ... گشنمه ( یا شاید هم گرسنه مه ) ... باز ویار دارم امروز باز هوس یه چیزایه خوشگل کردم

مثلاْ :

دلم یه لیوان چایی هل دار ِ دل می خواد که با این شکلاتها که هی از سر صبح دارن به من به طرز موذیانه ای چشمک می زنن نوش جان کنم ...

دلم می خواست الان تو مخ تو بودم می دیدم که تو اون کله ات چی می گذره ...

دلم می خواست الان مرخصی می گرفتم می رفتم خونه ی خودمون ( تکرار می کنم خونه ی خودمون به خونه شما  ) یه دل سیر می خوابیدم  ...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای از همه مهمتر اینکه من امروز دلم یه دسته از اون رزهای نباتیی می خواد که شب تولدم بهم کادو دادی ...

با همون سادگی و با همون عشق ...

 


+| | دوشنبه دوم مهر 1386 | 12:21 
 

اول مهر

نمی دونم چرا گیج می زنم ... نمی دونم چرا اینقدر احساس خستگی و کرختی می کنم ... الان پشت میز کارم نشستم دارم کارهای امروز رو مرور می کنم ... از صبح چی کار کردم ؟ هیچی همه ی کار ها رو چیدم رو میزم به این امید که انجامشون بدم ... اما دل و دماغ کار کردن ندارم ... بیشتر دلم می خواست الان روزه نبودم زنگ می زدم به یه دوست خوب و همپا می گفتم بیا بریم یه جایه خوب یه نهار خوبتر بخوریم بعدشم یه قهوه ی مبسوط بعد هم ساعتها بشینیم و حرف بزنیم ...

امروز اول مهر  ِ ... منم دلم کیف و کتاب نو می خواد ... منم دلم دفتر مشقهای خوشمل می خواد ... منم دوست دارم برم مدرسه ... واییییییییییییییییی چی می شد الان بر می گشتم به دوران دبیرستان ... مخصوصاْ سال آخر ... شیطنت اون روزها رو می خوام ... دلم واسه سرتق ( یا شاید هم صرتغ نمی دونم دیکته اش چه جوریه ) بازیه اون روزهام تنگ شده ...

حوصله ام سر رفته یکی بگه چی کار کنم من

 


+| | یکشنبه یکم مهر 1386 | 13:36